ارزش دوست خوب !
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
' دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند.'
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است .
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 1:21 قبل از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
در یک قفس پنج میمون قرار دهید.
داخل قفس نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذارید.
بعد از مدتی، یکی از میمونها از نردبان بالا میرود تا موز را بردارد.
زمانی که میمون به موز نزدیک شد بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید.
بعد از مدتی، یکی دیگر از میمونها تلاش میکند که موز را بردارد. باز هم بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید.
این کار را چند بار تکرار کنید.
خیلی زود خواهید دید وقتی یک میمون به سراغ موز میرود دیگر میمونها سعی میکنند جلوی آن را بگیرند. دیگر آب سرد نپاشید.
یکی از میمونها را با یک میمون جدید جایگزین کنید.
میمون جدید موز را میبیند و به سمت موز میرود.
دیگر میمونها به آن میمون حمله میکنند و آن را کتک میزنند.
بعد از چند تلاش دیگر برای رسیدن به موز و کتک خوردن از سوی دیگر میمونها، میمون تازه وارد متوجه میشود که نباید موز را بردارد.
یکی دیگر از پنج میمون اولیه را با یک میمون جدید جایگزین کنید.
میمون جدید نیز از نردبان بالا میرود و کتک میخورد. میمون تازه وارد قبلی نیز در این تنبیه شرکت میکند.
دوباره سومین میمون اولیه را با یک میمون جدید عوض کنید.
میمون جدید نیز از نردبان بالا میرود و از بقیه میمونها کتک میخورد.
دو تا از میمونها که میمون تازه وارد را کتک زدند نمیدانند چرا به آن اجازه نمیدهند از نردبان بالا برود یا چرا در کتک زدن آن مشارکت میکنند.
بعد از جابجایی میمون چهارم و پنجم با میمونهای جدید، تمام میمونهایی که بر روی آنها آب سرد پاشیده شده بود با میمونهای جدید جایگزین شدهاند.
با این وجود، هیچ میمونی سعی نمیکند از نردبان بالا رود.
چرا؟
زیرا تا آنجایی که آنها میدانند همیشه هیمنطور بوده است .
و بدین ترتیب ،
یک رفتار اجتماعی شکل میگیرد
و یا میتوان رفتار اجتماعی را به مرور زمان اصلاح نمود .
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 9:20 بعد از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" مانند پرنده . . . "
مانند پرنده باش که روی شاخه می نشیند
و احساس می کند که شاخه می لرزد ،
ولی به آواز خود ادامه می دهد ،
چرا که مطمئن است بال و پر دارد .
" ویکتور هوگو "
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 0:51 قبل از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
" نیایش "
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی ، خواهی شنید که ، کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند .
" جبران خلیل جبران "
نوشته شده توسط مهدی در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
" سخت دندان "
فیلسوفی در بستر مرگ افتاده بود مریدانش دور او جمع شده بودند.
یکی از مریدان ، از استاد پرسید :
مهمترین چیزی که می توانی به ما بیاموزی چیست ؟
پیر دانا ، دهانش را باز کرد و از مرد جوان خواست تا داخل دهانش را نگاه کند .
بعد از او پرسید :
زبانم هنوز سر جایش هست ؟
مرید گفت : بله ، البته .
پیر گفت :
دندانهایم چطور ؟ آنها هم هنوز هستند ؟
مرید جواب داد : خیر .
پیر گفت : میدانی چرا زبان بیشتر از دندانها عمر می کند ؟
چون نرم است و انعطاف پذیر . دندانها می پوسند و خراب می شوند چون سخت هستند .حال همه آنچه را که ارزش آموختن داشت ، به تو آموختم .
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 10:4 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
" ممكن است " كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت . روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي ! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است . پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري . او پاسخ داد: ممكن است . فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند . همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است . و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... منبع : يادداشتهايي از يك دوست ؛ اثر آنتوني رابينز
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 10:10 بعد از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" به مناسبت ولادت امیر مو منان ( ع ) و روز پدر "
تنها چرا گذاشته ای ، ای پدر مرا !
دیگر گذشت دیدن روی پدر مرا
این حسرت ابد ، بدَرانَد جگر مرا
بس عاشقانه دوخته بودم نظر بر او
کز او فزون نبود به گیتی خبر مرا
با یاد او به گوشه غربت شدم مقیم
لطفش اراده کرد ، کند در بدر مرا
در چهره اش زمان و زمینم خلاصه بود
گیتی نداد سهمی از این بیشتر مرا
او بود پایه بند وجود بلاکشم
او برگ ریخت تا بکند بارور مرا
در خون من ز جوهر خود غیرتی نهاد
ننهاد اگر به جای ، به جز چشم تر مرا
تا سایه اش به رو ی سرم بود ، ایدریغ
غفلت نداد دیده صاحب نظر مرا
دیگر کدام نغمه به گوشم صدای اوست
میخواند چون ز ریشه جانش پسر مرا
چون شاه نکته هنر عمر ، مرگ ماست
غمگین ترانه کرد پدر زین هنر مرا
میمردم از تصور مرگش هزار بار
دنیا نکرده بود اگر کور و کر مرا
او شمع تجربت به کفم رایگان نهاد
تا قفل زندگی بگشاید مگر مرا
او سوخت در شراره طبع "کریم" خویش
تا دود او کند به جهان شعله ور مرا
" سالار " سان به مسند درویشی آرمید
ثروت چه می نهاد از این خوبتر مرا
ای با مَنت هزار جدل یادش ار کنی
زیر هزار تیغ بَری ، بی سپر مرا
ای خاک گور تو به سرم تاج افتخار
گاهی بخوابم آی و ببین خون جگر مرا
بنگر مرا ز سیل حوادث چه می کَشم !
تنها چرا گذاشته ای ای پدر مرا
" معینی کرمانشاهی "
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 9:39 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
"زندگی "
زندگی برای هیچ یک از ما آسان نیست ،
اما چه باید کرد ؟
باید پشتکار و مهمتر از آن اعتماد به نفس داشت ،
باید باور کنیم چیزی را به ما هدیه می دهند
که به هر قیمت باید به آن چیز دست یافت .
"ماری کوری "
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 0:58 قبل از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" لذت زندگی "
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد . . .
این آزمایشگاه ، بزرگ ترین عشق پیرمرد بود . هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود . در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند ، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است ! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود . . .
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است !!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست ! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كم تر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت ! نظر تو چیست پسرم ؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگ ترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
منبع : http://godal1.blogfa.com/
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 1:48 قبل از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
آیا میدانید استون هنج کجاست ؟
دواير سنگي استونهنج يكي از عجايب جهان باستان و از مشهورترين محوطههاي باستاني امروز جهان است كه از سال 1986 در فهرست ميراث جهاني يونسكو ثبت شده است. قدمت اين محوطه باستاني كه در دشت سالزبري در ويلتشاير انگلستان واقع شده است، به عصر نوسنگي و عصر مفرغ برميگردد.
استونهنج از دو دايرهسنگي متحدالمركز تشكيل شده است كه ارتفاع سنگهاي دايره دروني آن به 6 متر و وزنشان به حدود 50 تن ميرسد. به عقيده كارشناسان، استونهنج در چند مرحله و در يك بازة زماني هزارساله، از 3 هزار تا 2 هزار سال پيش از ميلاد مسيح، ساخته شده است.
ساخت استونهنج در زمان خود يك شاهكار مهندسي و مستلزم انگيزه، وقت و نيروي انساني بالايي بوده است. با اين حال تا امروز دليل ساخت استونهنج روشن نشده است، هر چند تئوريهاي زيادي در مورد كاربرد و دليل ساخت اين دواير سنگي وجود دارد كه هنوز هيچ يك از آنها به يقين ثابت نشدهاند.
دايره بيروني استونهنج كه قطر آن به 115 متر ميرسيد، از سنگهاي نسبتاً كوچكتري ساخته شده است و دو شكاف كه به عنوان ورودي عمل ميكردهاند، در شمال شرقي و جنوب آن قرار دارد. در قرن هفدهم، جان اوبري، باستانشناس انگليسي در لبة دروني اين دايره، 56 گودال كشف كرد كه به نام خود او مشهور شدند. بر اساس يك نظريه، اين گودالها احتمالاً روزي الوارهايي را به صورت ايستاده در خود جاي داده بودند، اما تاكنون هيچ مدركي كه اين فرضيه را تأييد كند به دست نيامده است.
دايره دروني استونهنج در حدود هزار سال بعد ساخته شده است. در اين زمان حدود 74 تخته سنگ عظيم كه وزن بعضي از آنها به 50 تن ميرسيد، از كوههاي مارلبرو داون در فاصله 30 كيلومتري شمال استونهنج به اين محل آورده شدند. از اين تعداد 30 تخته سنگ دايرة دروني به قطر سيمتر را تشكيل ميدهند، 29 تخته سنگ به صورت افقي روي اين تختهسنگهاي ايستاده قرار گرفتند و 15 تختهسنگ آخر هم كه از بقيه سنگها عظيمتر هستند، به شكل يك نعل اسب درون اين دايرة دوم قرار گرفتند.
مطالعات كارشناسي كه به تازگي صورت گرفته نشان ميدهد براي انتقال اين سنگهاي 50 تني از مارلبرو داون به محل فعليشان، بايد لااقل 600 مرد قويهيكل در عمليات انتقال اين سنگها شركت ميكردند.
در طول سالهاي گذشته، ساخت اين بناي سنگي عظيم به اقوام مختلفي نسبت داده شده است، اما قوم سازنده استونهنج تا امروز هنوز مشخص نشده است. بر اساس پرطرفدارترين نظريه، ساخت استونهنج توسط اقوام نوسنگي در حدود 5 هزار سال پيش آغاز شد و بعدها توسط قوم ديگري كه به تازگي شكوفا شده بود، ادامه يافت. برخي كارشناسان احتمال ميدهند اين قوم دوم كه به قوم بيكر مشهور شدهاند، از قسمت قارهاي اروپا به انگلستان آمده باشند، اما تاكنون هيچ مدركي كه اين نظريه را تأييد كند به دست نيامده است.
استونهنج و ستارهشناسي در جهان باستان
نخستين مطالعات علمي در استونهنج در سال 1740 ميلادي توسط ويليام استاكرلي صورت گرفت. استاكرلي نخستين نقشه دقيق از استونهنج را تهيه كرد و با مطالعه اين نقشه متوجه ارتباط احتمالي اين بنا حركت خورشيد و ستارگان شد.
استونهنج در جهت شمالشرقي ـ جنوبغربي ساخته شده است و احتمالاً سازندگان آن هنگام ساخت آن قصد پيشبيني نقاط اعتدال بهاري و پاييزي (زماني كه طول روز شب با يكديگر يكسان ميشود) و نقاط انقلاب تابستاني و زمستاني (بلندترين روز و بلندترين شب سال) را داشتهاند.
بنا بر مطالعات انجام شده در استونهنج، در نقطه انقلاب تابستاني، يعني روز 21 ژوئن، خورشيد از شماليترين بخش دايره بيروني طلوع ميكند و نخستين اشعههاي آن درست از ميان نعل اسب دروني رد ميشود. به گفته كارشناسان، بسيار بعيد است كه چنين چيزي صرفاً بر اثر تصادف به وجود آمده باشد.
اما داغترين بحث و جدلهاي علمي پس از چاپ كتاب رمزگشايي از استونهنج، نوشته جرالد هاوكينز، ستارهشناس انگليسي در سال 1963 درگرفت. هاوكينز در كتاب خود بر ارتباط استونهنج با حركت ستارگان و نقاط اعتدالين و انقلابين تأكيد كرد و گفت كه از استونهنج در دوران باستان براي پيشبيني كسوف و خسوف خورشيد و ماه استفاده ميشده است. اما اين نظريه در سالهاي اخير و از سوي باستانشناسان و كارشناساني چون ريچارد اتكينسن رد شده است.
نخستين حفاريهاي باستانشناسي در استونهنج
نخستين حفاريهاي علمي در استونهنج در اواخر قرن هجدهم ميلادي توسط ويليام كانينگتن و ريچارد كالتهور صورت گرفت. در سال 1798 گودال زير يكي از تختهسنگهاي دايره دروني را كه سقوط كرده بود مورد مطالعه قرار داد و در سال 1810، با بررسي يكي از تختهسنگها متوجه شدند كه اين تختهسنگ در ابتدا ايستاده بوده است و در سالهاي اخير سقوط كرده است.
در حدود سال 1840، چارلز داروين، دانشمند مشهور، از خانواده آنتروبوس كه آن زمان مالكيت استونهنج را در اختيار داشت اجازه گرفت تا براي بررسي تئوري خود در زمينه نقش كرمهاي خاكي در تخريب محوطههاي باستاني در استونهنج به حفاريهاي محدودي دست بزند.
در شب تحويل سال 1900 ميلادي، يكي ديگر از تختهسنگهاي عظيم دايره دروني افتاد و خانواده آنتوبوس، يك مهندس معدن به نام ويليام گاولند را مأمور كردند تا اين تختهسنگ را به حالت اولش برگرداند. گاولند به رغم آن كه هيچ تجربهاي در زمينه باستانشناسي نداشت، در طول حفاريهاي خود يكي از دقيقترين و جامعترين گزارشهاي مربوط به عمليات صورت گرفته در استونهنج را تهيه كرد.
اما بزرگترين حفاري باستانشناسي در استونهنج پس از انتقال مالكيت اين محوطه باستاني به دولت انگلستان، در سال 1919 و توسط ويليام هاولي و دستيارش رابرت نيوال صورت گرفت. بزرگترين نتيجه حفاريهاي هاولي و نيوال كه تا سال 1926 به طول انجاميد، روشن شدن اين نكته بود كه استونهنج بر خلاف آن چه تا آن زمان تصور ميشد در چند مرحله و در طول يك بازه زماني طولاني ساخته شده است.
تحقيقات ريچارد اتكينسن، استوارت پيگات و ماركوس استون كه در دهه 1950 ميلادي و تحت نظر انجمن عتيقهشناسان انگلستان صورت گرفت، زمانبندي نسبتاً دقيق مراحل مختلف ساخت استونهنج را كه تا امروز نيز معتبر باقي مانده است، آشكار كرد.
استونهنج در دوران معاصر
استونهنج امروز يكي از بزرگترين جاذبههاي فرهنگي و توريستي كشور انگلستان است، به طوري كه سالانه نزديك به يك ميليون توريست انگليسي و خارجي از اين محوطه باستاني ديدن ميكنند.
در سالهاي اخير، عبور اتوبانA303 از نزديكي استونهنج و ترافيك سنگين اين اتوبان، باعث به خطر افتادن تماميت و منظر استثنايي اين محوطه در ميان دشت سالزبري شده است. در حال حاضر، بنياد ميراث انگلستان مشغول مطالعه طرحهايي در مورد عبور جاده از يك تونل زيرزميني و ساخت يك مركز توريستي در مجاورت استونهنج است كه هنوز هيچكدام از اين طرحها قطعي نشدهاند.
در عين حال بررسيهاي علمي در مورد استونهنج نيز ادامه دارد و هر روز فرضيات جديدي درباره چگونگي و علت ساخت اين بناي سنگي منحصر به فرد مطرح ميشود. با اين وجود هنوز هيچ يك از اين تئوريها نتوانستهاند توضيحي قانعكننده و همهجانبه در مورد استونهنج فراهم كنند و به اين ترتيب راز اين محوطه باستاني 5 هزارساله تا امروز سر به مهر باقي مانده است.
نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 0:45 قبل از ظهر موضوع تاریخی | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
عکسهای زیبای من (فتو بلاگ من)
life is beautiful
my beautiful photo
بهترینهای اینترنت
تنهای تنها
ورود دخترا ممنوع !
به نام خدای مهربون من
من هستم و تمامت تنهایی
بهار اشعار
بهار
شیطون عاشق
روابط موفق
سیب سرخ
عشقولانه
ناردانا
عشق واقعی
ورود آقایان ممنوع
آنسوی خیال
دوست من سلام
دوستانه ها
شهر باربد
خط خطی
کوله پشتی
غروب تنهائی من و تو
هستی پنهان
کلکسیون کدهای جاوا
مذهب رندان
سکوت اشک
توفان
شکوفه سیب
ساز دهنی
بهار شعر
هزار پنجره
علم در ثریا
نا گفته های گفتنی
جیک جیک مستون
فرشته بیکار
شیرینی های زندگی
ستاره غریب
کلبه زندگی
مست و شیدا
خوش آمدید دوستان
ساحل آرامش
کلبه خاطرات و عکسها
چه عکسی به به
پیوندهای روزانه
سفر و معرفي كشورها
لیست سایت های علمی
دیکشنری انگلیسی به فارسی
آخرین اخبار انگلیسی
آخرین اخبار هنری
آخرین اخبار اقتصادی
آخرین اخبار علمی
آخرین اخبار ورزشی
آخرین اخبار جهان
آخرین اخبار ایران
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY
آخرین عکسهای فتو بلاگ من